دوشنبه یکم خرداد 1391
و هنوز نمیدانم چقدر طول میکشد تا آدمی یک روز صبح چشم باز کند و به کنار دستی اش با تعجب نگاه کند و تازه بعد از کلی تامل یادش بیاید وی اینجا چه میکند.
نوشته شده توسط وی در ساعت 5:23 |
لینک
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391
مکث میان اوج و فرود آهنگ همانجایی که نفس حبس میشود. گمانم همان حوالی تو را پیدا کرده بودم. بند کیف دستی ات را با دو دستت جلویت گرفته بودی به دیوار تکیه زدی بودی سرت پایین بود. شانه هایت از فرط ساییده شدن به همه دیوارهای آن پیاده روی انتظار سفید شده بود. دلم خواست باران ببارد همه چیز بشود لا دولچه ویتا همه چیز فیلم همه چیز آغوش بوسه های پی در پی نوازش های گستاخانه فشار آغوش تو چانه ات روی شانه ام.... فقط گفتم سلام. شونت خاکی شده بتکون. فقط گفتم نگاه. گفتم سکوت. گفتم بریم.
نوشته شده توسط وی در ساعت 23:24 |
لینک
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
حتی وفتی هم که زنگ می زنی می گویی قیافه ات یادم نیست. تعجب نمیکنم. من خودم هم صورت تو را سخت به یاد دارم . اصلا همین هم شد که از خودم عکس گرفتم فرستادم روی گوشی ات. همه ی آن چیزی که در این برزخ و تنها بعد از دو روز دوری از تو یاد دارم حالا فقط ، چشمها و خنده های توست. چه شیرین بود آن زمان که گمان میکردم اینها شعرهای عاشقانه ی زاده ی ذهن های خلاق شاعران است. چه کسی باور میکرد روزی عین توی شعرها چشمها و خنده های کسی از جلوی چشمانم کنار نروند. من با صورتت نه بانو، من از اولین دیدارمان با خنده هایت عجین شده ام.
نوشته شده توسط وی در ساعت 1:20 |
لینک
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
بیایید کمی خسته باشم.حالا پس از حدود یک سالی خوش گذرانی در این شهر غریب. یک سال پرماجرا و پر هیجان. بگذارید امشب خسته باشم. که این هندوانه ی در بسته را فقط داده اند با کف دست هی بکوبیم به پوستش و صدایش را بشنویم. عذاب برزخ گمانم آنهایی نیست که میگویند. عذاب برزخ سختی منزلهایش نیست آتش ها و دره های میان راه نیست. عذاب برزخ به گمانم فقط انتظار است. انتظار چیزی که نمی دانی چیست.
نوشته شده توسط وی در ساعت 21:22 |
لینک
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
تو را باید از نو نوشت که هر لحظه از این روزهای سفیدآبی که میگذرد نه به خاطر بودنت که اتفاقا به خاطر نبودنت تکرار ناشدنی ست.به جبر قانون شش روزه ی خلقت هستی شاید باید منتظر ماند. باید بگذرند شده با پای پیچ خورده ای گچ کاری شده گوشه ی خانه ای ساکت دور از شهر تو و خانه ی حیاط دارتان. که اگر این پیچیدگی نبود حال من این نبود که اگر این سکوت نبود کجا دلم هوای قهقه های گاه و بیگاهت را میکرد؟
نوشته شده توسط وی در ساعت 19:25 |
لینک
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
دیروز روز مهمی بود و من احتمالا از آن دسته آدمها هستم که میگویند "دیروز" روز مهمی بود و شاید هیچ وقت پیش نیاید که بگویم "امروز" روز مهمی ست.خدا داند.
نوشته شده توسط وی در ساعت 9:37 |
لینک
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
نوشته شده توسط وی در ساعت 11:20 |
لینک
شنبه دوازدهم فروردین 1391
هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست.آدمهایی که تجریه شان به قدر فهم این جمله نیست خواهشا قلاف کنند بروند دوری بزنند و هر وقت این جمله را فهمیدند بیایند با هم چایی بخوریم که هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست.آنهایی هم که فهمیده اند فردا بروند سیزده شان را به در کنند خواهشا امروز دیدم حرم را زیادی شلوغ کرده اید زودتر خیر پیش که من و آیینه کاری ها با هم کار داریم.حالا هم که شروع به نوشتن کرده ام فکر میکنم که این پست باید پست خاصی باشد یک جوری یک قطعه ی ادبی چیزی باید از آب دربیاید اما نه امشب از این خبر مبرها نیست جمله ها آبگوشتی تر از همیشه ست و کلمه ها سیب زمینی تر از قبل. که من چهارشنبه ی گذشته حوالی ساعت پنج کنار رفیقم نشستم و کسی گفت بگویید بله و ما هم گفتیم. نفهمیدیم برای چه که غرق دستهای هم بودیم می فشرد و می فشردم حالمان دست کس دیگر بود حکایت قند و سفره و امضاهای دفتر بزرگ حکایت من و عشق و رفیقی که تازه پیدایش کرده ام.
نوشته شده توسط وی در ساعت 22:31 |
لینک
یکشنبه ششم فروردین 1391
من که نمی دیددمت تو اما مرا چرا.
نوشته شده توسط وی در ساعت 18:57 |
لینک
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
هیسسسسس.میخواهم صورتش را به یاد بیاورم.
نوشته شده توسط وی در ساعت 16:43 |
لینک
یکشنبه هفتم اسفند 1390
یاد وقتی سرهایمان به هم چسبیده بود و دست ها دور کمرهای باریک خوشدستمان حلقه. امروز جای تو و عزیزکمان خالی بود، میان آغوش تنگ سه نفره مان .
نوشته شده توسط وی در ساعت 0:42 |
لینک
جمعه پنجم اسفند 1390
شایان ذکر نیست این یکی دیگر زیادی تابیل
است که معیارها تغییر میکنند. آدم ها بزرگ میشوند و دیگر برایشان بعضی
چیزهای مهم ، مهم نیست. بعضی گزاره ها سیاه و سفید میشوند بعضی حتی سپیا.
ترسم از آن است که این من احمق درون، مرا این بار گول بزند. بگوید اینها
معیارهای بچه گانه ای ست مهم نیست. اما بعدها یک روز صبح که از سرما عین
میگو خزیده ام زیر پتو و 4:50 دقیقه چشمهام باز می شوند بفهمم مهم بود.
نوشته شده توسط وی در ساعت 7:27 |
لینک
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
وانمود میکنیم که همه چیز عقلانی ست احساسی نیست.همه چیز را بررسی می
کنیم چیزی از قلم نیوفتد به هم یادآور می شویم کسی حالا حق احساسی شدن
ندارد نکند عاشق شویم بچه بازی دربیاوریم. بگذاریم عقول راهنمایمان باشند.
خیره نمی شویم نمی خندیم. بغض شاید اما گریه نمی کنیم. کاغذ هامان را در می
آوریم لیستمان را یکی یکی تیک میزنیم. خیلی عاقلانه خیلی اتفاقی در همان
لبخند اول شرم میکنیم. سر به زیر می اندازیم دوباره اد از سر. حرفهای
عاقلانه که تمام میشود. نای جدا شدن نداریم. کش میدهیم صحبتهای عاقلانه را حالا فهمیده ایم که آن بازی عاقلانه تنها پرده ی راه راه روی احساسمان بود.
نوشته شده توسط وی در ساعت 21:15 |
لینک
پنجشنبه ششم بهمن 1390
آقا رضا را باید زنگ بزنم بیاید کرایه اش را بگیرد.میاید دم در ریش گذاشته خسته.سر قبض گاز بحث میکند و بنایی خانه اش من همش حواسم به له شدگی بالای یقه ی پیرهنش پرت میشود. بخاری را می آورم داخل چراغ را خاموش میکنم لپ تاپ را روشن. باید کنار در را باز بگذارم تا نمیرم. زنگ زده که: کم پیدایی؟ میخندم که: طلا گران شده. میگوید یکی را پیدا کنیم از زیرزمین درت بیاورد میخندم. صحبت بر سر نقش رسانه بر لایه های شخصیتی انسان که بالا میگیرد یاد فرهادی می افتم. فکر میکنم چند نفر حرفش را آگاهانه دیده اند و ملیونها نفر سالها بعد یک جایی از زندگی شان -بر سر یک تصمیم- اگر یک ثانیه حیاتشان را پاز کنیم و لایه های مغزشان را یکی یکی ورق بزنیم تا به ریشه ی آن تصمیم برسیم مطمئنا شمایلی از یک لبخند هلال با ریش بالتازاری سیاه را خواهیم یافت که زل زده توی چشممان و میگوید: من پاسخ این سوال را به عهده ی شما میگذارم.
نوشته شده توسط وی در ساعت 22:57 |
لینک
جمعه سی ام دی 1390
وقتی آدم های با پرستیژ با بارونی های بلند گوشی شان زنگ میخورد و با لبخندی شروع می کنند به عوض کردن لهجه. شروع میکنند به مهر.لحظه های خصوصی آدم ها. لحظه های بازگشت به آغوش نزدیکان. قربونت برم های روی خط حاکی از خشونت نیست. کسی قرار نیست کسی را قربانی کند. دوستت دارم فقط مخصوص معشوقه ها نیست اگر بدانی.
نوشته شده توسط وی در ساعت 20:16 |
لینک